آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

بهار 98

1398/4/5 9:56
نویسنده : مامان نسرین
423 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه دوستان و عزیزای دل من. تابستان در پیش است بیایید با کوله باری از انرژی به استقبال سفرهای خاطره انگیز برویم.این شعار تابستان امسال ماست...

یه اتفاق قشنگ تو فصل بهار اومدن پسردایی جونی در 8/8/98 بود. الانا همش دلتنگشم و البته آویسا خانم بچه دوست هم که کلا عاشقشه و همچنین پسرک که تا فهمید همش میگفت: پس کی بزرگ میشه می خوام باهاش بازی کنم. از همان ابتدای امر می خواست ماشین پاپاترول بهش هدیه بده. روز اول که قرار بود بریم بیمارستان، کلی آویسا ناراحت بود که چرا اجازه نداره بیاد بیمارستان و کلی از قوانین شاکی بود و می گفت چرا نباید من بیام من می خوام پسرداییم رو ببینم و کلی از این حرفا.

گاهی وقتا که دلم تنگ میشه و قربون صدقه عکسش میرم آویسا سریع میاد میگه باز دایی جان عکس فرستاده که داری قربون صدقه میری. خلاصه حس شیرین و خوبی بود. باباحاجی اینا هم به همین مناسبت اومدن تهران و من به عنوان آنتی جون جشنی درمنزل گرفتم و کیک و بادکنک و کلیه هدیه  های خوشگل برای نورسیده خوشگلمون. شبی به یاد ماندنی بود. هنوز برق شادی چشمان مادرم  تو ذهنممه. واقعا همه چی شیرین بود و آرامش بخش و تنها چیزی که ناراحتم کرد دخترک بود که با تمام ذوق و اشتیاق برای تولد قبل مراسم خوابش برد و هرکاری کردیم بیدار نشد.

آخرین اجرای تئاتر دختری هم روز 13 اردیبهشت بود. روزی خاطره انگیز که چون مصادف شد با هفته معلم با مشورت گروه تئاتر هدیه ای خریدیم و وقبل آخرین اجرا دورهمی ای تو پلاتو تالار هنر کنار خانم کاظمی عزیز و باقی دوستان برگزار کردیم.

دختری اول دورهمی رو با شعرخوانی روز معلم شروع کرد و بعدش به تشکر و هدیه دادن و در آخر عکس یادگاری گذشت.  جالب اینکه هم اجرای اول و هم  آخر، گروه بچه های ما بودن. مخصوصا اجرای آخر که بی نقص تر از تمام اجرا ها بود. هم نمایش بسیار پرشور تر بود و هم ما  طبق قولی که داده بودیم یه جورایی سالن رو روسرمون گذاشته بودیم.

شب آخر بود و خداحافظی دوستان و امید به دیدار آینده.

ماه امتحان با تمام سختی ها و اذیت کردن های دختری جهت مطالعه دروس گذشت. و مدرسه 26 اردیبهشت به پایان رسید. مدرسه آویسا هم تمام شد و روز 4شنبه 8 خرداد جهت دریافت کارنامه با دختری رهسپار مدرسه شدیم. کلی گریه و بوس و حرف های خداحافظی با خانم ترابیان و ظاهراً هم قرار شده بود که ایشان به مدرسه ی دیگه ای برن وآویسا کلی ناراحت بود. در این گیرودار خانم مدیر و معاون طبق  برنامه ارائه شده از اداره از من خواستن دختری رو به اداره ببرم تا برای اجرای برنامه تجلیل از معملین نمونه تست بدن . رفتیم و بعد از کلی معطلی سرانجام دخترک در جلسه چند نفره اداره غزلی خوند و قرار شد روز شنبه جهت اجرای برنامه به کانون رضوان بره. لباس محلی تنش کردم و روز شنبه  جز برنامه های آخر، اجرای دخترگلی بود و با اعتماد بنفس رفت و کلی ترکوند. اونقدر که بعد اجرا آقای فرماندار سریع به استیج رفت و آویسا رو بوسید .  به دنبال ایشان رئیس آموزش پرورش هم رفتند و عکسی نیز به یادگار انداختند و بعد ما برگشتیم. دو روز نگذشته دوباره از اداره تماس گرفتن و آویسا رو باز برای اجرا خواستن و من شدم مدیر برنامه های دخترگلی.

شب چهارشنبه همون روز ما در محل آموزشگاه تئاتر برنامه افطاری در کنار دوستان تئاتری داشته باشیم و الویه برنامه هم با من بود. شب قبل با همکاری همسرجان سه پاتیل الویه درست کردیم. جمع 40 نفره ای بود. در کنار دوستان تئاتری و خانم کاظمی جان و باقی مربی ها و عزیزان بازیگر. خیلی خوب بود. اتحاد بچه ها و کمک مامانا و خنده و دورهمیش که بیشتر از هر چیزی به هممون چسبید و همونجا قرار شد که ما از ترم دوم آموزشگاه شروع به کار کنیم.

برای تعطیلات خرداد هم با همفکری هم و دایی جونا تصمیم گرفتیم بریم شمال. سفر پر ترافیکی در شمال بود هر چند ما به قول دایی جان با مدیریت زمان به ترافیک نخوردیم و راحت رفتیم خونه باباحاجی. خیلی خوب بود من خودم و بچه ها وقتی دایی جونا هم شمال هستن سفر رو بیشتر دوست دارم . مخصوصا آویسا صبح وقتی  هماهنگ میشیم میریم کلی ذوق می کنه و عاشق صبحانه تو راه با اوناست واینبار چون به صورت پراکنده رفتیم کلی شاکی بود. وقتی فهمید دایی اینا با ما نمیاین و خودشون میاین کلی غر مییزد. یه روز با تمام ترافیک مسافران شمالی رفتیم نور و خرید در فروشگاه سالیان ، همه با کیسه ای از خرید برگشتیم . من که از خرید لذت بردم مخصوصا وقتی پسرجونی با اون چشمای نازش بغلم بود و جالب بود اصلا بچه هام حسادت نمی کردن و تازه آویسا دلش بود خودش بغلش کنه.

هنر نقاشی کردن آویسا هم خیلی متحول شده وعاشق نقاشی کردن.  قراره تو کلاس های تابستونه دانشگاه ثبت نامش کنم.

یه روز صبح یه اتفاق قشنگ که کلی بهم انرژی داد دیدن پوستری روی دیوار برای تبلیغات کلاس مشاعره کانون بود که عکس دکتر آذر و بعضی شرکت کننده ها طرح پوستر بود و جالب اینکه من اصلا توجه نکردم ولی خود آویسا با شوقی گفت : مامان دکتر آذر ببین عکس منم هست.  واقعا وقتی عکسش رو روی پوستر دیدم کلی انرژی گرفتم .

سعی کردم خلاصه ی اتفاق های بهار رو براتون بنویسیم . آغاز بهاری پرتلاش بود. همیشه زندگی تان بهاری

خدای من تو بزرگی تو خالق زیبایی هایی تو بهترین ها رو برامون درنظر میگیری. در سایه مهربانیت حافظ دختر و پسرم باش...آمین

عکس پوستر

هدیه روز معلم با امضای بچه ها و دورهمی تو پلاتو و عکس های اجرای آخر

عکس های افطاری تئاتر

روز تقدیر از معلمان نمونه منطقه 1

نقاشی های دخترک

 

 

پسندها (1)

نظرات (0)